تبليغاتX
معمار عشق
آتلیه ای برای من
خبر عمو اومده نرسیده آب عزیزم
پسرک تشنه لبم لالایی بخواب عزیزم

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

خماری چشم تو تیر به قلب رنجور میزنه
پسرکم گریه نکن دلم داره شور میزنه
عمو نیومد ز سفر تا که برات آب بیاره
خدا کریمه پسرم شاید که بارون بباره
بخند تا که نبینم حال بیقراری رو
ببین بارون چشم از ابر نو بهاری رو

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

سرمو کنار می برم برا خنکای لبت
که نریزه اشک چشام روی ترکای لبت
به بابا می گم بدونه اگه علی شیر نداره
این آخرین سربازشه درسته شمشیر نداره
کی گفته غمش آبه از غم تو بی تابه
می دونم روی دستت تیر میادو می خوابه

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

خبر عمو اومده نرسیده آب عزیزم
پسرک تشنه لبم لالایی بخواب عزیزم

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

اگه داری میری سفر قرآن بگیرم رو سرت
تو میری و پشت سرت بارون اشک مادرت
تو میری و خیمه میشه برا همه مثل قفس
نمی مونی از غم تو میمونه تو سینه نفس
بخند تا که نبینم حال بیقراری رو
ببین بارون چشم از ابر نو بهاری رو

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر

میونه خیمه داره مادری زبون میگیره
دل مادری که شکست دل آسمون میگیره
یه مادری شیش ماهشو به روی سینش میزاره
بارونه تو ابر چشاش یا تو آسمون ستاره
رقیه شده بیهوش تا بری به آغوشش
بابات گفته درآره گوشوارش رو از گوشش

پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 11:19  توسط احسان ملک حسینی  | 

قشنگ فکر کن.....و.....فکرای قشنگ کن

قشنگ حرف بزن .....و.....حرفای قشنگ بزن

قشنگ کار کن.....و.....کارای قشنگ کن


یکی قشنگ بودنش مهمه.....

و.....یکی قشنگ انجام دادنش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 1:24  توسط احسان ملک حسینی  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 14:9  توسط احسان ملک حسینی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 19:30  توسط احسان ملک حسینی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 11:43  توسط احسان ملک حسینی  | 

حس برتر ما انسان ها چیست؟ در معماری چه حسی مهم تر است؟ کدام حس هست که به درک بهتر محیط و زندگی کمک بیشتری می کند و انسان را راحت تر قادر به زندگی می کند؟
اکثرا حس بینایی را حس برتر می دانند و گمان می کنند که انسان ها با دیدن هست که به همه چیز پی می برند. در نگاه نخست اینگونه بنظر می رسد . ولی تنها بنظر می رسد و همانطور که از معنای کلمه ی نظر پیداست و نظر به دیدن ظاهر اشیا بر می گردد پس یعنی ظاهر قضیه اینگونه است .
اگر کمی این مسئله را با دقت بیشتری مورد بررسی قرار دهیم و کمی هم پایه ای تر و اساسی تر در مورد این سوال فکر کنیم ، کم کم پی خواهیم برد که واقعیت چیز دیگریست و در پایه ای ترین حالت و نخستین پله حس لامسه است که کامل ترین درک از محیط را به ما منتقل می کند .
شاید این موضوع به قدری ساده است که ممکن است بسیار پیچیده تر از آنچه که هست بنظر آید و رسیدن به مرحله ی درک مطلب کار مشکلی جلوه کند چون هر کسی باید این امر را با وجود خودش درک کند.
بیایید خودمان را تصور کنیم. الان که نوشته بنده را می خوانید در چه حالت بدنی قرار دارید؟ نشسته اید یا شاید هم دراز کشیده اید؟ به هر حالتی که هستید سطح تماس بدن شما به چه چیزی می باشد و چه مقدار و کجای بدنتان اتصال دارد و مثلا روی صندلی یا زمین قرار دارد؟ آیا کف پایتان روی زمین است؟ آیا آرنجتان روی چیزی قرار دارد و به جایی متصل است؟ پس آیا وجود خودمان را با اتصالاتی که به زمین یا سایر اجسامی که در محیط قرار دارند درک نمی کنیم؟!
آیا احساسمان از محیط در درجه ی اول بواسطه ی قدم نهادن ، نشستن و قرار گرفتن در محیط و بوسیله ی سنسورهای پوست کف پا ، دست و مجموعه ی بدن ما نیست؟
آیا ما با دیدن یک درخت پی می بریم که پوست زبری دارد!...
سوال اینجاست که برای اولین بار که معنا و مفهوم خود نرمی و زبری را فهمیدید چه زمانی بود؟ آیا ما مفهوم زبری و نرمی را با دستان ، پا ها و یا نقطه ای دیگر از بدن خود در ابتدایی ترین روزهای زندگی خود تجربه نکرده ایم؟ آیا یک نابینا معنای نرمی و زبری را نمی داند؟احتمالا خیلی بهتر از من و شما از حس لامسه ی خود استفاده می کند!
گفته شد ما با نگاه کردن به یک عکس مثلا از داخل یک سالن مثل سالن سینما می توانیم آن محیط را درک کنیم. اما آیا ما قبلا تجربه سینما رفتن را نداشته ایم؟ یا محیطی شبیه به ان؟ این تجربه را چگونه بدست آورده ایم؟ با قدم زدن در ان محیط یعنی لامسه! با نشستن روی صندلی سینما یعنی لامسه !
البته نا گفته نماند که درک کلی در اصل با تمامی حواس ما شکل می گیرد و تنها لامسه این کار را انجام نمی دهد بلکه ما با کل وجودمان یعنی هم جسم و هم روحمان و قرار گیری همزمان این دو در محیط است که به درک کاملی از محیط می رسیم اما همین فلسفه ی وجودی ما بیشتر و پیشتر از هر چیز دیگری با حس لامسه قادر بدرک محیط پیرامون خود می باشد یا بهتر بگویم لامسه در واقع رابط جسم و روح ماست و ما با جسم خود است که در محیط حاضر میشویم!
بیاییم تصور کنیم فردی هستیم که از تمامی حواس خود بهره مندیم اما حس لامسه نداریم ، آیا شما قادر به درک چنین حس و حالی هستید؟ من که نمی توانم چنین حالتی را تصور کنم ! نمی توانم تصور کنم اکنون که در حین تایپ کردن ایم مقاله هستم انگشتانم صفحه کلید را حس نمی کنند ، نمی توانم تصور کنم حالا که نشسته ام بدنم تماس با زمین را حس نمی کند ولی با حس لامسه و چشمانی بسته می توانم وجود خودم را حس کنم که روی زمین نشسته ام و مشغول تایپ کردن هستم
می توانم با لمس زمین از جایم بلند شوم و با دراز کردن دست هایم به جلو و حس کف پایم ، به جلو قدم بردارم و با لمس اشیا تا حد زیادی ماهیت اشیا را تشخیص دهم
پس می توان گفت که حس لامسه آنچنان در بین احساسات روزانه ی ما عادی گشته که ما لحظه ای بدون آن نمی توانیم وجود خودمان را تصور کنیم و ما هر احساسی داریم در ابتدا بوسیله ی حس لامسه ی ما و سنسورهای پوستی هستند که داریم ولی آنچنان این احساسات را از روز اول زندگی تجربه کرده ایم که به نوعی در آن غرق شده ایم و در مقابل این سوال که ابتدایی ترین و موثرترین حس یک انسان در درک محیط چیست براحتی از کنار حس لامسه که فلسفه ی وجودی ما بیشتر بوسیله ی آن تعریف می شود می گذریم و به آسانی پاسخ می دهیم حس بینایی!
اما دانستن این امر که کدام حس بیشتر از حواس دیگر موثر است رابطه ی بسیار عمیقی با طراحی معماری دارد. چرا که ما همیشه معماری را با زیبایی و زیبایی را در ظاهر می بینیم و در همین ظاهربینی و سطحی نگری ماست که حس بینایی را مهمتر و بالاتر از حس لامسه تصور می کنیم و بواسطه ی همین باور هست که معماری زیبا و خوب را تنها در ظاهری به ظاهر زیبا و آن هم در نما ، و پلان و پرسپکتیو و تمام چیزهایی می بینیم که تنها بوسیله چشم دیده و فهمیده می شوند و تنها با خطوطی که چشم قادر به درک آنها ست معماری ما در نظر گرفته می شود.
به نوعی می توان گفت جای حس لامسه در معماری ما خالیست! حس لامسه در معماری یعنی پیش درآمدی از حس وجودی ما در صحنه و محیط ! اینکه آنچه را به عنوان پلان ترسیم می کنیم را با تمام وجودمان حس کنیم . اینکه بتوانیم براحتی با تخیل خود در آن محیط گام بردایم..آنگونه که گویی در واقعیت گام برمی داریم.اینکه بتوانیم در حین قدم زدن کف پوش آن اتاق یا سالن را ببینیم... اتفاقاتی را که در آن لحظه در جریان شکل گیریست را ببینیم. مردمی که به غیر ما در آنجا هستند ، رنگ در و دیوار ، ابعاد ، اندازه ها ، تزئینات ، و کل معماری داخلی آن را مشاهده کنیم ، دمای هوای آنجا را حس کنیم ، سرما و گرمای آن را احساس کنیم ، صداهایی که بگوش می رسند را بشنویم و بوی آنجا را استشمام کنیم و در کل حس بودن در نقطه به نقطه ی آن را تصور کنیم و ببینیم که چه چیزهایی شرایط موجود در فضا را بهتر و زیباتر خواهند ساخت نه خطوط موجود درروی کاغذ را!
در واقع نهایتا معماری ما با قدم نهادن وجود ماست که درک خواهد شد و نهایتا قرار است که در عالم واقعیت و برای زندگی من و شما مورد استفاده قرار گیرد پس معمار خوب کسیست که تنها از دریچه ی چشم کاربران و برای رفاه و لذت هرچه بیشتر آنها گام بردارد و این کار عملی نخواهد شد اگر دیدمان در طراحی از آنچه که هست تغییر نیابد...به قول سهراب چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید...
احسان ملک حسینی
memar.e.eshgh@gmail.com
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 0:40  توسط احسان ملک حسینی  | 

شعر ترانه ی مشهور "نمایش باید ادامه یابد"...شعری که عاشقش هستم...شاید زیباترین شعر خارجی که تا الان شنیده ام...آن را حفظم و بارها و بارها با خود زمزمه کرده ام...در سختی ها...در شکست ها و نا امیدی ها ...این شعر یکی از دلایل ناامید نشدن و انگیزه بخشیدن و همچنان ادامه دادن در زندگی من بوده است...تا همچنان ادامه دهم...آن را تقدیم شما می کنم...پیشنهاد می کنم با دقت و تفکر آن را بخوانید و به معنای آن دقیقا فکر کنید...

The Show Must Go On

Empty spaces – what are we living for
Abandoned places – I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for…
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore

The show must go on
The show must go on

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, I’ll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess Im learning, I must be warmer now
I’ll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark Im aching to be free

The show must go on
The show must go on

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairy tales of yesterday will grow but never die
I can fly – my friends

The show must go on
The show must go on

I’ll face it with a grin
Im never giving in
On – with the show -

I’ll top the bill, Ill overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -

The show must go on…

فضاهای خالی، برای چه زندگی می کنیم


مکان های متروک، گمان می کنم مفهوم آن را می دانیم


به پیش و به پیش، کسی می داند ما به دنبال چه می گردیم؟


یک قهرمان دیگر، یک جنایت احمقانه دیگر


پشت پرده، در نمایشی بی صدا (پانتومیم) شکل می گیرد


مقاومت، هنوز کسی می تواند تحمل کند؟


نمایش باید ادامه پیدا کند


نمایش باید ادامه پیدا کند


قلبم شکسته است

 و ممکن است آرایشم خراب شود

اما لبخندم همچنان باقی است


هر چه اتفاق بیفتد، به تقدیر می سپارمش

یک رنج دیگر، یک عشق شکست خورده دیگر

به پیش و به پیش، آیا کسی می داند ما برای چه زندگی می کنیم؟

گمان می کنم فهمیده باشم

حالا باید دلگرم تر شده باشم
 

به زودی می گذرم

از دشواریها می گذرم

بیرون خورشید طلوع می کند

اما درونم تاریک است، دلم برای آزادی پر می کشد

نمایش باید ادامه پیدا کند

نمایش باید ادامه پیدا کند

اوه، قلبم شکسته است

ممکن است آرایشم خراب شود

اما لبخندم همچنان باقی است

روحم ، بال پروانه ای نقاشی شده است

افسانه های کهن پیر می شوند، اما هرگز نمی میرند

من می توانم پرواز کنم، دوستان من!

نمایش باید ادامه پیدا کند

با نیشخندی رودررویش می ایستم

هرگز تسلیم نمی شوم

تا وقتی نمایش ادامه دارد

در مرکز تبلیغات قرار خواهم گرفت ، غوغا بپا خواهم کرد


باید برای ادامه دادن انگیزه داشته باشم

تا وقتی نمایش ادامه دارد

تا وقتی نمایش ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 23:18  توسط احسان ملک حسینی  | 

از روزمرگی خیلی بدم میاد...بیشتر انسانها دچار روز مرگیند...چیزای شاید بی ارزشی که تو زندگیمون باب شدن و شدن تعریف هر روز زندگی ما...شدن تعریف موفقیت...ثروت ...خوشبختی...

این شعر بنظرم خیلی خوب زندگی ما رو که در گیر بعضی چیزهای چرت و بی ارزش شده رو توصیف می کنه...یه زندگی روزمره!

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
حساب بانکی ماشین مشکی
ازدواج شکل یه زن چاقه
دسپخت عالی جهیزیه کامل

خانواده یعنی چند تا بچه لوس
آخر هفته جاده چالوس
عشق یعنی دختر شریک بابا
عروسی که کردی بیا سهمتو بردار

اینه معنی روزمرگی
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی

موفقیت یعنی قبولی تو کنکور
رفتن به کانادا با رشوه و پول
معروفیت یعنی یه عکس و امضا
از مهران مدیری رضای گلزار

اخبار یعنی نشریه زرد
شادمهر فرار کرد هدیه شوهر کرد
پول یعنی فلسفه وجودی
اگه داری هستی نداری هیچ وقت نبودی

اینه معنی روزمرگی
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی

تفریح یعنی سریال بی مزه فوتبال دیمی ساندوچ بد مزه
ای داد از روزمرگی
مشغولیت یعنی ماشین سواری
شهرک به بالا جردن به پایین
گم شدیم تو پیچ و خم زندگی

شخصیت یعنی گوشی موبایلت
آدرس خونت یا مارک رو شلوارت
خوشبختی یعنی یه مرد خیکی
اینه معنی روز مرگی...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 15:23  توسط احسان ملک حسینی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 12:50  توسط احسان ملک حسینی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 12:46  توسط احسان ملک حسینی  |